مي گشايمت؛ چون پنجره اي که رو به آفتاب گشوده مي شود. با تو، در نور آگاهي و معرفت، تار و پود جانم را شست و شو مي دهم . تو مرا به دور دست آبي انديشه مي بري؛ به کوچه هاي مصفاي ادب و دانش؛ بي هيچ چشم داشت.
با تو، درخشان بينش، در وجودم ريشه مي دوانند.
سطر به سطرت، جاده اي است بي انتها؛ پيام آور دانايي.
خاموشي ات، چراغ لحظه هاي تنهايي ام را مي افروزد؛ آن گونه که مهتاب، تاريکي شب ها را.

 

 

نوشته :مرضیه رحیمی پور- عزت آشنا